
تو بیا عاشقانه شو! من خودم شعر میشوم... ...
ادامه مطلب
طلوع ِ تو... نزدیک است! و غروب من نزدیک تر... ...
ادامه مطلب
و "تو" چه میدانی در این سالهایِ انتظار، بر مَن چه گذشت؟ و "تو" چه میدانی، اگر این بار عاشقانه و لوندانه هم که بیایی! از این من! نه حالی مانده تا فراموش کند روزهایِ نبودنت را؛ و نه جانی مانده تا در آغوش بگیرد بودنت را ! من... دیگر نه تویی میخواهدُ نَه غیرِ تویی... این من فقط هیچکَس میخواهد و بس! ...
ادامه مطلب
نَبودی ببینی ضجه هایی که برای ِ تو بودُ تو برایِ هر کَسی غیر از من! ...
ادامه مطلب
تو بگو ؟! که در تمام ِ این سالها کسی؟ شکیباتر از من، در زندگی ِ تو بود؟ شکیباتر از من ؟ بود؟ بود؟! بود... shadow: گفته بودم بیقرارم ؟ ...
ادامه مطلب
کجا بودی که پیدایت نکردم کجا بودم که پیدایم نکردی! کجا بودیم که من با تو سوا بود دلم با این دلت هر دم جدا بود... نشد "باهم" کنار هم بمانیم برای هم فقط از عشق بخوانیم شویم مستان تر از مستانِ عالم شراب حافظی هر دم بنوشیم بنازم قسمتم را در جوانی!؟ که حسرت پشت حسرت مالِ من شد.. دلم از این همه حسرت گرفته بیا و مرهمی بر من عطا کن... ...
ادامه مطلب
در این هوای ِ سرد ِ بارانی... دنج تر از آغوشِ تو نیست! عاشقانه می بویَمتُ همه چای های ِ شاعرانه را کنار می زنمُ همه ِ تو را مینوشم... ...
ادامه مطلب
وقتی تو را دیدمُ عِشق آغاز شد... همه چیزش را به جان خریدم! از فراموش شدنم بگیر تا به پای ِ تو سوختَنَم... shadow: عجیب این رابطه سرد ، مرا سوزانده... ...
ادامه مطلب
خیلی دور نیست اجابت شُدنت ... shadow: و من حتّی بوی ِ تو را ، بر روی ِ پیرهنم استشمام میکنم ......
ادامه مطلب
آغاز شُدی و بی پایان... ...
ادامه مطلب